تبليغاتX
كافه شب کافه شب
هرکه با مرغ هوا دوست شود، خوابش آرام‌ترين خواب جهان خواهد بود...

29 july 2008 تولد ۵۰ سالگي ناسا.

   طبقات جو را ازهم گشود،و اطراف آن را باز كرد و فضاهاى خالى ايجاد نمود.پس از آن هفت آسمان را پديد آورد، آسمان‏پائين را همچون موج مهار شده،و آسمان برترين را همچون سقفى محفوظ و بلند قرارداد،بدون اينكه نياز به ستونى براى نگهدارى آن باشد،و نه ميخهائى كه آن را به بندد، سپس آسمان پائين را به وسيله كواكب و نور ستارگان درخشان زينت‏بخشيد و در آن‏چراغى روشنى بخش و ماهى نور افشان به جريان انداخت،كه در مدارى متحرك و صفحه‏اى‏جنبنده بگردند. پستى و بلندى و فاصله‏هاى وسيع(آسمانها)را بدون اينكه به چيزى تكيه داشته باشندنظام بخشيد،و فاصله‏ها و شكافهاى آن را بهم پيوند داد وآسمانها را با پيوندهاى خاصى به يكديگر مربوط ساخت. و در حالى كه به صورت دود و بخار بود به آن فرمان داد،پس رابطه‏هاى آنها را برقرار ساخت(و با نيروى جاذبه هر كدام يكديگر را جذب كردند)سپس(آسمانها)را از هم‏جدا نمود(و با نيروى گريز از مركز)بين آنها فاصله انداخت،و بر هر راهى از آنهانگهبانى از شهابها گماشت،و با دست قدرتش آنها را از حركات ناموزون در ميان فضانگاه داشت.

   به آنها دستور داد كه در برابر فرمانش تسليم باشند خورشيد را نشانه روشنى بخش‏روز در تمام ايام و ماه را نورى كمرنگ براى(زدودن شدت تيرگى)شبها،قرار داد. سپس در جو آسمان فلكش را آفريد،و آنچه زينت‏بخش آن بودند از ستارگان‏مخفى و كم نور و اقمار و ستارگان پر فروغ در آن جايگزين ساخت،و آنان را كه استراق‏سمع كردند،با شهابهاى ثاقت تيرباران نمود.

   ستارگان ثوابت و سيارات،هبوط كننده و صعود كننده،سعد و نحس همه را به امر واراده خود مسخر ساخت.و هفت آسمان را به وجود آورد.اين آسمانها به فرمان او بر قرار ماندند، و در حد و اندازه‏اى كه از طرفش بر ايشان تعيين شده بود قرار گرفتند،و زمينى به‏وجود آورد كه دريائى عظيم و مسخر شده(جو وسيع و پهناور)آن را به دوش حمل مى‏كند در برابر فرمانش خاضع،و در برابر هيبتش تسليم است،آبهاى متحرك آن از ترس او ساكن‏شد سپس صخره‏ها،تپه‏ها و كوههاى زمين را آفريد و آنها را در جايگاه خود خود ثابت‏نگاهداشت،و در قرار گاهشان مستقر ساخت قله‏هاى كوهها در هوا پيش مى‏رفت و ريشه آنها در آب رسوخ مى‏نمود،كوهها از جاهاى پست و صاف بر آمدگى پيدا مى‏نمودند وكم كم ارتفاع يافتند،،و بن آنها در درون و اعماق زمين ريشه دوانيد!

   قله‏هاى آنها را به سوى آسمان كشيد،و نوك آنها را طولانى ساخت.خداوند اين‏كوهها را تكيه‏گاه زمين،و ميخهاى نگهدارنده آن گردانيد.پس آنگاه در عين متحرك‏بودن آرام گرفت نكند اهل خويش را در سقوط و اضطراب قرار دهد،و يا آنچه را كه‏حمل كرده فرو اندازد و يا آن را از جاى خويش زائل سازد.منزه است آن كس كه زمين‏را در ميان آنهمه امواج نا آرام، ثابت نگهداشت.

 


The National Aeronautics and Space Administration (NASA, ) is an agency of the United States government, responsible for the nation's public space program. NASA was established on July 29, 1958, by the National Aeronautics and Space Act. In addition to the space program, it is also responsible for long-term civilian and military aerospace research. Since February 2006 NASA's self-described mission statement is to "pioneer the future in space exploration, scientific discovery, and aeronautics research." NASA's motto is: "For the benefit of all". The motto of NASA's Office of Education is: Shaping the Future: Launching New Endeavors to Inspire the Next Generation of Explorers. Following the Soviet space program's launch of the world's first human-made satellite (Sputnik 1) on 4 October, 1957, the attention of the United States turned toward its own fledgling space efforts. The U.S. Congress, alarmed by the perceived threat to U.S. security and technological leadership...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 1:26  توسط میم.نون  | 

   سلام.ضمن تشكر بسيار از كليه دوستاني كه توي اين مدت اومدن اينجا،انشاالله از اين به بعد قوي و استوار در خدمتتون هستيم.در كل، بازگشتيم.

   اول: خسرو شكيبايي مرد.تسليت.مطمئناً ديگه تكرار نمي‌شه.

   دوم:نشست خبري رياست جمهور...

   حتماً شما خواننده عزيز عاشق و مشتاق و پي‌گير سخنان ژرف و دنيا تكون دهندۀ رئيس محترم جمهور هستيد و نشست خبري ايشون رو تا آخر با چشماني گريان از شوق و شور به نظاره ايستادي.پيرو اين مسئله، يه چرت و پرتايي به ذهن مخدوش اينجانب رسيد كه عرض مي‌كنيم.البته اين گفتگو مثل بقيه نشست ها سرشار از سخناني بود كه جاي تأمل داشت اما الان فقط مسائل نفتي اين نشست خبري رو هدلاين كرديم:

   حتماً بينندگان اين برنامه مهيج اون صحنه افسانه‌اي رو كه دكتر در مورد قيمت نفت صحبت مي‌كردند، به خاطر دارند. دكتر در حاليكه دستها و بالا تنه خودش رو به بالا مي‌كشيد گفت: قيمت نفت ديگه امكان نداره پايين بياد.اقتصاد دنيا خودش رو با افزايش قيمت نفت بالا كشيده.

   فارس:

   وي افزود: براساس بررسي انجام شده تغييرات قيمت در سطح جهان مستقيم به اقتصاد داخلي منتقل مي‌شود و حداقل ۸۰ درصد از تغييرات بيروني در اقتصاد داخلي ظاهر مي‌شود.

احمدي‌نژاد در ادامه تصريح كرد: وزارت بازرگاني از مهرماه سال گذشته نبض بازارهاي جهاني را بررسي مي‌كرد و روابط اقتصادي ۵۰ سال گذشته را مورد بررسي قرار داد.

   احمدي نژاد گفت: تورم جهاني به اقتصاد داخل منتقل شد، اما نمي‌توانستيم(به صرف تصويب نشدن لايحه) همه ذخاير استراتژيك را وارد بازار كنيم.

   رئيس جمهور در مورد افزايش قيمت نفت افزود: اين افزايش در اقتصاد كشور تاثير مي‌گذارد گرچه در كشورهاي اروپايي از قيمت فروش نفت ماليات مي گيرند و ۷۰درصد نصيب دولت‌ها مي‌شود.

   وي گفت: در شرايط امروز پديده‌هاي اقتصادي كشورها بر يكديگر اثر مي‌گذارند و اگر ركودي در اقتصاد آمريكا رخ مي‌دهد سپس به چين و اروپا نيز منتقل مي‌‌شود.

   اخبار قيمت نفت قبل از اون صحنه افسانه‌اي:

   قيمت جهاني نفت به مرز ۱۴۷ دلار در هر بشكه رسيد.

خبرگزاري فارس:در اثر افزايش تنش ها در خاورميانه، احتمال افزايش حملات تروريستي عليه تاسيسات نفتي نيجريه و كاهش ارزش دلار قيمت جهاني نفت به مرز ۱۴۷ دلار در هر بشكه رسيد

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از آسوشيتدپرس ، قيمت هر بشكه نفت سبك آمريكا در بازار نيويورك براي تحويل در ماه اوت در آخرين ساعات مبادلات روز جمعه با ۹۴/۴ دلار افزايش به بيش از ۶۰/۱۴۰ دلار رسيد . هر بشكه نفت برنت درياي شمال در بازار لندن نيز با ۸۲/۴ دلار افزايش ، ۸۵/۱۴۶ دلار داد و ستد شد .
   افزايش تنش ها در خاورميانه، احتمال افزايش حملات تروريستي بر ضد تاسيسات نفتي نيجريه و كاهش ارزش دلار از جمله دلايل افزايش قيمت نفت عنوان شده است.
   بر اساس اين گزارش ادامه آزمايشهاي موشكي ايران ، تاثير زيادي در افزايش قيمت نفت داشته است . فعالان بازار نفت به شدت نگران مسدود شدن تنگه هرمز از سوي ايران در صورت هر گونه رويارويي نظامي در اين منطقه هستند . تنگه هرمز ۴۰درصد نفت بازارهاي جهاني را ترانزيت مي كند . اوپك نيز هشدار داده است به هيچ وجه قادر به جايگزين كردن نفت ايران نخواهد بود .

 

اخبار قيمت نفت فرداي اون صحنه افسانه‌اي:

قيمت نفت ۹دلار كاهش يافت. اين كاهش در چند سال اخير بي سابقه بوده است.

و دو روز بعد به نقل از فارس:

قيمت نفت طي سه روز ۱۵ دلار در هر بشكه كاهش يافت

خبرگزاري فارس : قيمت جهاني نفت طي سه روز گذشته با ۱۵ دلار كاهش به زير ۱۳۰ دلار در هر بشكه رسيد.

به گزارش خبرگزاري فارس در حالي كه طي روز سه شنبه هر بشكه نفت خام بيش از ۱۴۵ دلار در هر بشكه معامله مي شد اين رقم در روز جمعه به زير ۱۳۰ دلار در هر بشكه رسيد.
بر اساس گزارش بلومبرگ هر بشكه نفت سبك امريكا در روز جمعه به ۱۲۹/۹ دلار رسيد.
   كارشناسان كاهش تنش ها در مورد فعاليت هاي هسته اي ايران و تصميم امريكا براي اعزام نماينده اي به مذاكرات ايران با اتحاديه اروپا را كه مي تواند نشانگر تغيير رويكرد اين كشور در رابطه با ايران باشد را از ديگر دلايل كاهش ۱۵دلاري قيمت نفت در طي روزهاي اخير مي دانند.

دو نكته:

- خبرها از همون شب اين نشست خبري حاكيست: تنش ها در خاورميانه كاهش يافته، احتمال افزايش حملات تروريستي بر ضد تاسيسات نفتي نيجريه منتفي شده و ارزش دلار افزايش يافته و آزمايشهاي موشكي ايران ، متوقف شده و همچنين نگراني فعالان بازار نفت درمورد مسدود شدن تنگه هرمز از سوي ايران در صورت هر گونه رويارويي نظامي در اين منطقه از بين رفته و اوپك هم قادر به جايگزين كردن نفت ايران شده.

-همانطور كه افزايش قيمت نفت، براي كشور فروشندۀ نفتي مثل ايران باعث افزايش تورم و گراني شد(!) آيا كاهش قيمت نفت هم ميتونه كور سوي اميدي باشه؟ مطمئناً نه.دولت كه مسخره دنيا نشده كه.يه روز ميبرن بالا يه روز ميارن پايين.

آنقدر اين وضع غم داره كه حالي براي نوشتن بقيش نيست. خودتون ادامه اين قصه رو بنويسين.و خدا ميفرمايد سرنوشت هيچ قومي تغيير نخواهد كرد مگر اينكه خودشان بخواهند.

   سوم: بقيش بعداً…

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:39  توسط میم.نون  | 

   اين روزها بدترين روزهاي زندگيم را مي‌گذرانم.خوب كه فكر مي‌كنم جز بدبختي و يأس و نااميدي و سياهي و توهم در اين مملكت لعنتي نصيب كسي نمي‌شود.قفسم تنگ است. من وحشي‌ام. من نمي‌توانم.

   اين چيزي نيست كه من آرزويش را داشتم. هِه.آرزو. چه آرزويي؟ قفسم تنگ است. من وحشي‌ام. چيزي مرا به دنبال خودش نمي‌كشد. اينجا، همۀ اين خيال‌‍‌پردازان، خيالي‌اند. اينجا همه مي‌كوشند تا به تو بفهمانند كه شادند. كه بي دردند. كه ردّ پنبه بر گلويشان احساس نمي كنند. اينجا همه باخود، بي ‌خودند. قفسم تنگ است.من وحشي‌ام. آنقدر به خودم، و از خودم دروغ گفته‌ام كه خودم هم باورم نمي‌شود كه آنچه امروز بعنوان "تو" به من مي‌گويند، همان هستم. من غريزه‌هايم را كشته‌ام. با پنبه سرشان را بريدند. اينجا همه مي‌دوند تا به اينجا برسيم كه "ما خوبيم، شما چطوريد؟"

   نه، ما خوب نيستيم. شما خوبيد. شما معني زندگي را مي‌فهميد، پس شما خوبيد. ما قفسمان تنگ است. ما وحشي هستيم. داشته‌هامان برمي‌گردند به ۲۵۰۰ سال پيش، و شماييد كه اكنون داشته‌ها و نداشته‌هاتان را داراييد. نمي‌دانم چه مي‌خواهم.مي‌دانم، اما نمي‌توانم. مي‌توانم،اما...

   قفسم تنگ است. حالم از همه چيز بهم مي‌خورد. فكر كردن به آنچه تا ساعاتي پيش عاشقش بودم، حالم را بهم مي‌زند، و اين يعني زندگي خالي و پوچ، يعني ما...

در کنجِ قفس پشتِ خمي دارد شير

گردن به كمندِ ستمي دارد شير

در چشم ترش سايه‌اي از جنگل دور

اي واي، خدايا، چه غمي دارد شير

« سياه مشق سايه »

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:7  توسط میم.نون  | 

(۱)

...ولي رومي‌ها از قماش ديگري بودند: براي ارضاي جاه طلبي‌هايشان به خداي شراب رو مي‌آوردند و در عالم مستي خود را خدا مي‌دانستند.

   اما آنتونيوس چرا به جام شراب پناه مي‌برد؟ آيا او هم، علي رغم ماهيچه‌هاي ستبر و شجاعت و جنگاوريش، بيمار بود؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:3  توسط میم.نون  | 

 

  با آن هواي خيس خورده

 همه چيز را، معطر گره بزن 

 وگرنه، زير اين همه فشار خون 

 گل بهي كه نه ، كبود سياه مي‌شوي...

 

   مي‌گويد:

 نگاه كنم! ببينم! 

 شك دارم!؟ 

 باور نمي‌كنم،

 در صاعقۀ سرعت سند بي محل خويش را از محتواي اعتبار

 خالي مي‌كند...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 10:36  توسط میم.نون  | 

   ساعت يك شب.امروز هر روزي كه تو بخواهي.هرشنبه. مثل هميشه تاريك است.

  "اي دلبر ما، مباش بي دل بر ما/يك دلبر ما به كه دوصد دل بر ما/ نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما/يا دل، بر ما فرست،يا دلبر ما"متن پياميست كه مي‌فرستم. ميمانم تا صفحۀ گوشی خاموش شود. بالای سرم می‌گذارمش. و به سقف بلند اتاق خیره می شوم. مثل هر شب منتظر می‌مانم تا نور مانیتور گوشی سقف بلند اتاق را روشن کند. امّا...

  باز هم مثل دیشب ها خبری نیست. آنقدر می‌گذرد تا خوابم می‌گیرد. سقف روی سرم خراب می‌شود. از خواب می‌پرم.ساعت هفت است. هنوز خبری نیست. اتاق، حياط، شهر خاموش است. فردا و فرداها مي‌گذرند. خاموشي سايه سنگينش را پهن كرده است...

همه شب در اين اميدم

كه پيام شامگاهي

به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 22:2  توسط میم.نون  | 

   ديگر به تو فكر نخواهم كرد. هروقت به تو فكر مي‌كنم، مي‌شكنم. هروقت به تو فكر مي‌كنم، خورد مي‌شوم. در سرسراي فكرگاهم، صداي تكه تكه شدنم به من مي‌فهماند كه دوباره سراب را برهان حركتم كرده‌‌ام. اين، مرا مي‌لرزاند. به تو كه مي‌انديشم، ريز ريز به زمين مي‌ريزم. كاش مي‌توانستم بگويم قطره قطره مي‌چكم، اما شكستن تا سوختن، اين با آن فرق دارد...

   هر بار در بازسازي پازل زندگيم، قطعۀ فكر كردن به تو را آگاهانه گم مي‌كنم، اما جز اسارت و درد نصيبم نمي‌شود. ديگر تكه‌ها چنان تغيير و تحول مي‌يابند كه دوباره، نا آگاهانه، تو بوجود مي‌آيي. و من باز ريز ريز به زمين مي‌ريزم.

  چرا بايد به تو فكر كنم؟ نمي‌دانم. ندانستن آزارم مي‌دهد. نمي‌دانم چرا صوت در زندگي من سرعتش ششصد كيلومتر بر ساعت است. اينكه صداها را پيش از بوجود آمدن مي‌شنوم، آزارم مي‌دهد. نمي‌دانم چرا نور در زندگي من سرعتش  ششصدهزار كيلومتر بر ساعت است. اينكه تصاوير را پيش از اتفاق افتادن مي‌بينم آزارم مي‌دهد. مي‌ترسم. من از تو مي‌ترسم. من از خودم مي‌ترسم. واقعاً مي‌ترسم.

   آينه جبهۀ جنگ من است. آينه پشت روزنامه ها سنگر گرفته است. اين روزنامه دروغ مي‌گويد. نه نمي‌خواهم ببينم. آنجا كه مربوط به فكر كردن به توست، پاره شده است. اين بار من و آينه ريز ريز به زمين مي‌ريزيم. كاش كوچكي به من فكر مي‌كردي...

   آينه را در بغل مي‌گيرد و به سينه مي‌چسباند و روي برآمدگي نوك تيزي كه قبلاً فكرش را كرده بود مي‌افتد. تصوير نوكِ تيزِ آغشته به خوني كه از كمرش بيرون زده در تكه تكه‌هاي آينه هزاران بار تكثير مي‌شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 12:58  توسط میم.نون  | 

اما با اين همه تقصير من نبود

با اين همه...

با اين همه اميد قبولي

در امتحان سادۀ تو رد شدم

اصلاً نه تو، نه من

تقصير هيچ كس نيست

شايد...

از خوبي تو بود كه من رد شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 20:4  توسط میم.نون  | 

    تاريك است. مي‌شنوم صداي "صاد" و "سين" هاي مكرّر و مؤكّد را و "الضـالّين"ي كه بسيار غليظ است. "و بركاتـُة"، صداي مادرم گم مي‌شود.

    "خدا ما رو نمي‌شناسه؟، مگه از زن پدرشيم؟ پس كِي خدا ميخواد ما رو ببينه؟!" صداي پچ پچ خشن پدرم بود.

    دستانش را دو طرف سرم ستون مي‌كند.سينه‌اش را روي سينه‌ام مي‌گذارد، صورتش را نزديك مياورد. سبيل‌هاي كلفتش گوشم را قلقلك مي‌دهد. اين سفتي و سنگيني را دوست دارم. دلم نمي‌خواهد چشمانم را باز كنم. آرام آرام، بلند بلند شروع به اذان گفتن مي‌كند. آنقدر در گوشم "الله اكبر" مي‌گويد تا بيدار مي‌شوم. يواش وضو مي‌گيرم تا خواب از سرم نپرد. من هم بلند بلند "الله اكبر" مي‌گويم. "و بركـاتُة"، در اين ساعت، صداي من آخرين صداييست كه گم مي‌شود. و من دوباره به زير پتو مي‌خزم. خورشيد هنوز خواب است.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 20:33  توسط میم.نون  | 

دلم دردي كه دارد با كه گويد؟ / گنه خود كرده تاوان از كه جويد

   زلف تو درهم شكست توبه و پيمان من...

   مادرم مي‌گويد: به خدا دشمن تر از خودت، با خودت نيست...

 

گر تو نگيري اين دست، كار من از دست شد / زانكه ندارد كران وادي حيراني من

 

   كاش در نماز موالات نبود. كاش در نماز، كمي اين زبان لعنتي از جنبيدن مي‌ايستاد. پس كجاست احترام متقابل گوينده و شنونده.

 كاش در نماز موالات نبود، آن وقت شايد زماني هم براي گوش دادن داشتيم. گوش دادن به سكوت زيباي خدا در ميان فريادها...

   و آدم چقدر راحت مي‌تواند بخوابد. خدا براي ريا. حالم بهم مي‌خورد از خداي زنده ها. بي ريا، خلوص تمام، حدّ اعلاي بندگي، با كفش، آخ كه دلم لك زده است براي نماز ميّت. و آدم چقدر راحت مي‌تواند بخوابد. مرده در نماز ميّتش فقط گوش مي‌كند، چون نمي‌تواند حرف بزند، وگرنه مطمئناً پيش نماز از وحشت فرار را به قرار ترجيح مي‌داد. مرده در نماز ميّتش فقط گوش مي‌كند. گوش مي‌كند به سكوت زيباي خدا در ميان فريادها...

 

آن چنان ديوانه‌اي بگسسته بند / كه همه ديوانگان پندم دهند

غير آن زنجير زلف دلبرم / گر دو صد زنجير آري بگسلم

...

   بي غل و غش بودن يعني حسّ زيباي سكوت در ميان فريادها. يعني زمانيكه صداي تيك تاك اين ساعت لعنتي هم خفه شده باشد.


پ.ن: آني شرلي با موهاي قرمز در آني، رؤياي سبز: "دلم يه دوست بي غل و غش ميخواد"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:59  توسط میم.نون  | 

   گاهي وقت‌ها نبض آدم ميره تو گردنش يا مچ دستش يا انگشت پاش... نميدونم.

   بهتره اگر جايي كه هستين در داره، در رو باز كنين يا اينكه خودتون رو ببندين به جايي چيزي. البته راه بهتر اينه كه همزمان ۲ كار انجام بدين. مثلاً مي‌تونين كتابي هم بخونين يا چيزي بنويسين يا خودتونو به شكلي، همزمان، مشغول كار ديگري هم بكنين. واقعاً تحملش تنهايي سخته...                              تازه ۱دقيقه و ۴۶ ثانيه گذشته و تو سرت گرم مي‌شود. مانده. هنوز مانده. معلق خواهي شد و بي‌وزني را احساس مي‌كني و مي‌تواني رخِ ماهِ زمين را از خلاء ذاتِ خدا، با جانِ نگاهِ دل، بنگري...

    كافي است از همين ابتدا خود را بسپاري، كافي است خود را جا بگذاري و رَد شوي، و از خودت بگذري و خودت را و خويشت را و مَنَت را و تو را جا گذاري...

   ۴ دقيقه گذشت و شك نكن كه پلكي هم نزده‌اي و بدان كه سپرده شده‌اي و مي‌داني كه اگر بخواهي و حتماً خواسته‌اي، رفته‌اي و گذشته‌اي.

    ۵دقيقه و ۱۰ ثانيه رفت و ديگر هيچ... تو بي اختياري، بي اختيار...

    و بي اختيار سرت به چپ و راست و شايد هم و شايد هم و شايد هم به بالا و پايين مي‌رود.

    بالايي، اما هنوز پايين كشيده مي‌شوي.مانده...

  شايد تنها يك گره مانده...

    ۷ دقيقه و ۵۲ ثانيه و اكنون...

    مطرب مهتاب‌ رو... بگو... مَحرَميم، محرميم، محرميم...

    اگر دراز كشيده‌اي پاهايت با شك وترديد مي‌لرزند. پاها شك دارند نه تو. آنها رفتند، شايد تو هنوز دو دِلي. و نبض تو در پا يا مچ دست يا گردن يا پلك چشمها به شدت مي‌زند...

    اي شه و سلطان ما، اي طربستان ما، در حرم جان ما...

    ۱۰ دقيقه و ۴۰ ثانيه: نرگس خمار او، اي كه خدا يار او، خدا يار او، خدا يار او...

    پنجره را باز مي‌كني، درختان دورتر تكان مي‌خورند، شايد نسيمي يا بادي به تكان وامي‌داردشان.ليكن نزديكتر حركتي نيست، نه درختي مي‌جنبد و نه بادي و نه نسيمي. گويي درخت و باد و نسيم و همه و همه گوش سپرده‌اند به آنچه تو مي‌شنوي.

    نرگس خمار او، اي كه خدا يار او، دوش ز گلزار او، ز گلزار او، ز گلزار او...

    12 دقيقه بودي و بودنت را احساس كردي. تو بايد نيست شوي. پايين بيا و منتظر باش...

    مطرب مهتاب رو... بگو... محرميم، محرميم، محرميم...

   ۱۳ دقيقه و ۱۶ ثانيه

    در را باز كرده‌اي، شايد هم خودت را بسته‌اي... بهتر بود اگر فضا باز بود و محصور نبود، از خود بيخودي، شايد سرت به ديواري، پايت به ميزي بخورد و يا كمدي و كتابي و ديواري و ميزي، به پا و سرت. الان تو مي‌خواهي آزادانه پرواز كني، روحِ كتاب و ميز و كمد نيز در پرواز است. شايد همه چيز از كنترل خارج است. نگران نباش. مي‌ارزد...

با بال‌هايي باز پرواز مي‌كني

  اي شده از دست من... چون دل سرمست من، اي همه را ديده تو... آنچه گزيدي بگو...

    مي به قدح ريختي، فتنه برانگيختي، كوي خرابات را، تو چه كليدي بگو...

  به تنفس و ضربان قلبت دقت كن، دم و بازدم و ضربان قلب با ضرب دف و تنبور هم آهنگ شده، خوب دقت كن، كمي اگر نَفَست را حبس كني ضربان محكم تر قلبت به تو نشان مي‌دهد كه سپرده شده‌اي. نامنظم تپيدن قلب و تنفس با نظم تنبور و دف به زيبايي همديگر را در آغوش گرفته‌اند.

   اي شه و سلطان ما، اي طربستان ما، در حرم جان ما...

   ۱۶ دقيقه و ۳۰ ثانيه: فرود نزديك است...

  و تويي كه تو نيستي و مُردي و دوباره متولد شدي.

                                                                تولدت مبارك.

   آنچه شنيدي بگو...

 

                       آنچه شنيدي بگو...

 

                                          آنچه شنيدي بگو...

 

  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 19:52  توسط میم.نون  | 

چَلتُكِي مِي دوُ بِندار

Chaltok;e me doo bender

 

 اين داستان مربوط به زمان پيش از جاده‌ها و شايد هم بعد از جاده‌هاست.زمان سلطنت آب‌ها و رودها و درياها.

   يكي بود يكي نبود. جوانك مردي، جوان زني را اختيار كرده بود. در اينكه اين خانواده فرزندي نيز داشته باشند، راويان حكايت باهم اختلاف نظر داشته و به همين دليل از اين موضوع مي‌گذريم. ليكن شواهد و مدارك موجود به وجود كودكي چهار ساله اشاره دارد كه با اين خانواده زندگي مي‌كرده.

   از براي نيك مردمان اين سرزمين، زندگي هميشه سخت بوده و هست و به حول و قوۀ الهي در آينده نيز اين چنين خواهد بود. خانوادۀ مورد نظر نيز جزو همين نيك مردمانند و با توجه به آنچه گفته شد به سختي و شايد هم به سختي‌تر، گذران زندگي مي‌كردند. سختي زندگي، گرماي عشق را حلاوت مي‌بخشد و دليلي است براي اثبات اين سؤال كه چرا آدم به زمين آمد؟

   زن و مرد قصۀ ما، منزلي گزيده بودند، كرايه‌وار، بر روي بلندگاهي كه از كنار آن وحشي صفت رودي طغيانگر، به سوي سرنوشت شوم خود مي‌رفت و در تلاطم تاريخ و گذرگاه پر پيچ و خم زمان، سر انجام سرنوشت خويش را در آغوش كشيد و طي فرآيندهاي شهرسازي، تبديل به خياباني، و دردورتر بزرگراهي گشت، به سهم خود، از ديدگاه مهندسي، كم نظير.

   زن و مرد، زندگي بسيار سختي داشتند. صاحب خانه حكم تخليه را از عدليه گرفته بود. مرد بيكار بود، و در منزل كاري جز استفادۀ تمام و كمال از وجنات معشوقۀ خود نداشت. ليكن فقر و بدبختي شيريني اين استفاده را از زندگي‌ آنان ربوده بود. زندگي مشقت بار آنان، روز به روز سخت تر مي‌شد. گويي گوي فلك تمام نيروي خود را به كار بسته بود تا هرچه بيشتر زوج جوان ما، حساب كار دستشان بيايد و زير چرخش آسيابِ خسروِ صاحب فلك، حسابي صيقل داده شوند، و هر چه مالي آب ديده تر باشد ارزش بيشتري دارد. از اثاث منزل محقرشان، جز حصيري و يك قابلمۀ مسي و دو قاشق و دو ليوان شيشه‌اي كه يكي كمي لب پَر شده بود، چيزي باقي نماند. آري زندگي سخت است. هر دو به شدت لاغر شده بودند و گرسنگي، سرما و گرما را از ياد آنان برده بود...

   مرد و زن روبروي هم، روي حصير دايره شكلِ قصر رؤياهاي خود كه شعاعي حدود نيم متر داشت نشسته بودند. هر دو با چشماني گود رفته به مركز حصير خيره شده بودند. آرزوهايشان در مركز آن حصير فراموش شده بود. گرمي نفس يكديگر را با تمام وجود احساس مي‌كردند. نقشه‌ها در سر مي‌پروراندند و هنگامي كه نگاهشان به هم گره مي‌خورد بي‌اختيار، لبخند لبانشان را در مي‌نورديد و خيلي زود راه خود را مي‌گرفت و مي‌رفت و نگاهشان دوباره به مركز حصير خيره مي‌شد. شايد سه،چهار روزي ‌ بود كه آب صبحانه‌شان بود.آب نهارشان بود و آب شامشان بود. ليكن اميد هنوز زنده است، خدا عمرش بدهد!!! بي اميد زندگي از بدو تولد، مرگ است...

    و اما وسط حصير داستاني ديگر است. يك دانه برنج در وسط حصير، مركز ثقل نگاه عاشق و معشوق است. چه مي‌توان كرد؟ يك دانه برنج؟؟؟

   هر دو تصميمشان را گرفته بودند. هر دو مصمم بودند. شايد خشت آنها آينه بود و يا آينۀ آنها خشت. هر دو دانۀ برنج را گرفتند. نوك انگشت‌هايشان به يكديگر چسبيده بود. پوست لطيف دختر، به شدت ترك خورده بود. نگاهشان پر از اميد بود و شايد هم پر از خيال و خوش‌خيالي شايد. از در بيرون آمدند و اكنون به لبۀ بلنديي رسيدند كه گرچه بلند بود ولي هميشه اين كف پاي مردمان   بود كه اين بلندي را بي‌ارزش مي‌كرد، مثل بي‌ارزشي بلندي آسمان. از ارتفاعي هفت،هشت متري خشم رودخانه را نظاره مي‌كردند.و...

   ديگر تك دانۀ برنج در دست آنها نبود. آنها كنار يكديگر بودند و دور دست‌ها را نگاه مي‌كردند ولي ديگر دانۀ برنجي در دستشان نبود. دانۀ برنج را به رود سپرده بودند.آري به رود سپرده بودند تا جوانه زند و تبديل به خوشه‌اي و شلتوكي شود و يكي، چندتا شود و برنج‌ها را درو كنند و ...

   آري، زندگي سخت است.

چلتك: شلتوك

مي: در- داخل

دوبندار: بالاي رود نام محلی- در اینجا: دور- خيال...

چلتكي مي دوبندار ضرب‌المثلي از شهر دزفول در خوزستان.(حرف های رو فرشی)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 17:43  توسط گارسون  | 

   شايد اگر قرن بيست و يك نبود، شايد اگر عصر ارتباطات نبود، شايد اگر ماه، به ننگ بشريت، آلوده نمي‌شد، شايد اگر گراهام بل زاده نمي‌شد، شايد اگر تلفن اختراع نمي‌شود، شايد اگر موبايل خان بالا قره زاغي به دنيا نمي‌آمد، شايد اگر بدعتي بنام پيامك، آفريده نمي‌شد، مي‌شد ديد كساني را كه دوست داري...

   ناشناس گفت: دوست تو كسي است كه دستت را بگيرد ولي قلبت را احساس كند!.

مسيجي زديم به يك دوست:

"پنهانترين سنگ سايه‌اش را به پايم ريخت،‌ و اينك در خميدگي فروتني به پاي تو مانده‌ام. خم شو شاخۀ نزديك..."

شايد آدم ...ي بود.

پيامي آمد از يك دوست:

"آدمك آخر دنياست بخند / آدمك،‌ مرگ همين جاست بخند / دست خطي كه تو را عاشق كرد / شوخي كاغذي ماست بخند / آدمك خر نشوي گريه كني! / كل دنيا سراب است بخند..."

بررسي كنيم:

مرگ همين جاست: تو بگو زندگي كجاست؟! پس موافقي...

خر نشوي گريه كني: آن كه مي‌گريد خر است!!!

كل دنيا سراب است بخند...: برداشت آزاد بعهدۀ (خودت)

دوستي كه دوستش دارم و چند ماهيست كه ديده به رخسارش وصل نشده، از هشتصد كيلومتر دورتر،‌ اين چنين مي‌فرستد:

"اي دوست، اين روزها با هركه دوست مي‌شوم، احساس مي‌كنم آنقدر باهم دوست بوده‌ايم، كه ديگر وقت خيانت است..."

آخرش هم نوشته: "ن.رحيمي" يعني از نصرت رحيميست... پيروز و موفق باشد هميشه و همه جا...

دوستي گفت:

"دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام  این گل سرخ من است. دامنی پر کن از این گل که دهی

هدیه به خلق، که بری خانه ی دشمن که فشانی بر دوست..."

كه برم خانۀ دشمن كه فشانم بر دوست... - البته اين شعر رو توي يكي از وبلاگ ها ديده بودم-

(...) عليه الرحمة مي‌فرمايد:

شب كه مي‌رسد از كناره‌ها / گريه مي‌كنم با پيامك ها / اي لهيب غم، آتشم مزن / خرمنم مسوز از شراره‌هــا*

اين بود آنچه عاقلۀ ناقلۀ دوپا، فرزند آدم كه اگر آدم بود بهشت به يك جو نميهشت، مي‌خواست؟؟؟

و همان (...) عليه الرحمة، در ادامۀ بياناتش مي‌گويد:

ما ز اسب و اصل افتاده‌ايم / ما پياده‌ايم اي سواره‌ها...


*:اصل شعر: شب كه مي‌رسد از كناره‌ها / گريه مي‌كنم با ستاره ها / اي لهيب غم، آتشم مزن / خرمنم مسوز از شراره‌هــا... از حسين منزوي، كه فرزند خلف آن استاد بزرگ، همايون خان، ميوۀ شجرۀ شجريان‌ها در آلبوم با ستاره‌ها آن را مي‌خواند!!!

 

 

 

 

 

دوباره: فقط يك جنگجو مي‌تواند از مسير شناخت، زنده بيرون آيد، زيرا هنر جنگجو در اين است كه بين وحشت انسان بودن و شكوه انسان بودن، تعادل برقرار كند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:36  توسط میم.نون  | 

پردۀ اول (خیابان):

تعداد افراد حاضر در اين ماجرا به اضافۀ بنده و پدر = هشت نفر(البته پدر خونه هستن و وقتی برگشتم خونه به داستان اضافه میشن!). بعد از سلام و احوالپرسي.

آقايي متشخص خطاب به يكي از دوستان: دوستمون رو معرفي نمي‌كني؟!

دوست: بله، حتماً. "آقاي..."(بنده) – و متقابلاً رو به من، "آقاي فلاني"- و دستي و ابراز خوشبختي!!!

آقاي فلاني به من: خيلي خوشبختم، شما از خاندان بزرگ... هستيد؟

بنده: بله اگر خدا قبول كنه

آقاي فلاني: بله؛ حتماً قبول كرده كه هستين. –رو به بقيۀ دوستان- خاندان... خاندان بزرگ و محترم و خيّر و اصيل و متشخص و...

بنده: شما لطف دارين...

پردۀ دوم (منزل):

من: پدر، شما "آقاي فلاني"مي‌شناسي؟

پدر: نه، كيه؟ چه كارس؟ چطور؟

من: توي وزارت... كار مي‌كنه و برادرش هم استاد دانشگاه و خارج رفته و...

پدر: خوب اينا كه گفتي بتوچه(؟!)

من: همينجوري گفتم. اون ما رو شناخت و –با خنده- از خاندان بزرگ ما حسابي تعريف كرد و مي‌گفت: خاندان... خاندان بزرگ و محترم و خيّر و اصيل و... گفتم شايد شماهم بشناسيش؟

پدر: تو اين شهر خيلي‌ها ما رو مي‌شناسن. بايد بهش مي‌گفتي:"صداي دُهُل از دور خوش است"

 

   بله، صداي دهل از دور خوش است... امروز بالاخره رمانك بسيار زيبا و جالب‌انگيزناك "دوست بازيافته" نوشتۀ "فرد اولمن" ترجمۀ "مهدي سحابي" انتشارات "ماهي" رو خوندم.(انشاء الله كه چيزيش جا نموند)

رمان بسيار زيبا و كوتاه – صد و دوازده صفحه از اين صفحه كوچولوها، اگر اشتباه نكنم جيبي- و خوبيه. از انجا كه نويسنده نقاش بوده و هكذا نقاشان گران مايه بسيارچيزها را در جاي محدود بوم جاي مي‌دهند در نتيجه در نوشتن اين رمان هم مثل نقاشي در فضاي محدود عمل كرده كه باعث شده اين كتاب براي دوستان تندخوان حداكثر يك ساعت و پنجاه دقيقه، معمولي‌خوان، دو نوبت يك‌ساعت و نيمه و ديگران به مقدار لازم وقت گير باشد. داستان در مورد دوتا دوست، يكي يهودي و يكي مسيحيه كه در زمان مرحوم شادروان جنّة‌مكان- در آينده دلیل اين تفضيلات عرض مي‌شود- هيتلر زيست مي‌نموده‌اند. یهوديه مجبور ميشه از آلمان بره، و بعد از سال‌ها خودتون دوست داشتين هزارودويست تومن بدين و برين بخونين ببينين چي‌ميشه. آخرش هم فوق‌العاده و انصافاً برخلاف تفكر خواننده تموم ميشه. البته يه ضعفي هم داره، جدا شدن اين دوتا دوست كه اينقدر به هم وابسته هستند نياز به پرداخت و كش و قوس‌هاي بيشتر داشت كه البته باتوجه به داستان قوي و روند و حركت زيباي داستان به چشم نمياد.

از همين كتاب كوچك:

چه سرافراز كاو به صحنۀ پيكار

ز مرگ در ره حفظ وطن نپرهيزد

چه پست، بي وطني كز سر تن آسايي

زخاك پاك وتن بزدلانه بگريزد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 0:24  توسط گارسون  | 

   گريه مي‌كنيم،اشك مي‌ريزيم و فرياد مي‌زنيم براي آسمان سياه شب،براي خون وحشي رگ ها،براي شيهه‌‌ي اسب سياه تنها،براي نفرين كبوتر براي سرنوشت برف براي تنهايي براي زيستني از آينده و مرگي به زيبايي ديروزها براي راز گل سرخ براي سراي‌بي‌كسي براي مستي سر مست‌ها براي درد خوش مرد...

   تو اي هم صحبت من، كِي خواهي ديد مرا؟

   شايد زندگي سياه است و تلخ، افسوس، افسوس كه جان با اين سخت قهوه برده دست در دست، باشد كه روزي جان، ببرّد دست از اين دست كه آن روز، روز رستن و پيوستن به جان است...

   چه عیبی داره کسی قهوه رو توی لیوان بخوره؟ چه عیبی داره کسی قهوه رو توی یه لیوان شیشه‌اي  بخوره؟؟؟

   خدايا عطا فرما به ما آنچه كه آرزويش را داريم و قرار ده صلاحمان را در آنچه كه دوستش مي‌داريم كه دوست داشتن موهبتيست از تو و لايق تو و نيك بندگاني كه ميپروراني تا دوست داشتني باشند.

 

 در كشاكش دهر

تو سنگ آسياب باش....   

...سماع کودکانه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 19:40  توسط گارسون  | 

آنچه را كه مي‌ديد نمي‌خواست، آنچه را كه مي‌خواست نمي‌ديد.

                                       در كليسا هيچ به گوش نمي‌رسد

                                       جز صداي دعاي درخت

 كه اكنون صندلي شده است....

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 13:22  توسط گارسون  | 

    اي انسان جدا از آنچه در جامعه هستي، چيز ديگري نيستي. هنگاميكه مي‌پرسند، تو كيستي؟ جواب مي‌دهم: من براي جهان هيچ چيز نيستم، براي خودم همه چيز هستم؛ تكبر است؟ تكبر، آرزومند ابدي بودن.

   چه سودي دارد كه انسان همۀ عالم را فتح كند ولي روحش فاني باشد؟

   انسان بايد خودش باشد، اگر به انساني بگويند كه «‌‌ بايد ديگري باشي » مثل اين است كه بگويند « نبايد خودت باشي ».

   مي‌گويند انسان حيوان ناطق است. عاقل است. نمي‌دانم چرا نگفته‌اند كه انسان حيواني عاطفي يا احساسي است. شايد آنچه بين انسان و حيوان تفاوت ايجاد مي‌كند، احساس و عاطفه باشد نه عقل، چه بسا ديده‌ايم كه گربه‌اي عقل به خرج مي‌دهد، ولي هرگز نديده‌ايم بخندد يا گريه كند. شايد خنده يا گريه گربه، دروني باشد، ولي از طرفي شايد خرچنگ هم در دل خودش معادلات دو مجهولي حل مي‌كند، اما بايد دانست آنچه حدفاصل انسان و ديگر حيوانات است، درد جاودانگي است، به عبارت ديگر، اين انسان گوشت و خون دارد با يك مشكل مواجه است و آن اين است كه روحش تشنه و گرسنۀ جاودانگي است، هرچند ذهنش مي‌گويد انسان مردني است.

   كسي كه احساس غم مي‌كند و درد مي‌كشد، حيات دارد و كسي‌كه با درد و رنج زندگي مي‌كند، دوست دارد و اميدوار است، هرچند در برابر اقامتگاه او نوشته شده« از هر اميدي چشم بپوش » و بعبارت ديگر كسي كه اهل درد است، به نجات خود اميدوار است، و بر عكس كسي كه تسليم مي‌شود از رنج پرهيز دارد. زندگي در درد بهتر از زندگي در آرامش است و در اين ميان، انسان است كه در برابر نابودي و مرگ رنج مي‌برد، در هر حال درد و رنج و دلهره، سازنده هستند و ما را از تنبلي و بي‌حالي نجات مي‌دهند، به گونه‌اي كه بدون آنها، آگاهي از كمال مطلوب ميسر نمي‌شود. به همان نحو كه درد جسماني ما را متوجه اعضاي بدنمان مي‌كند، درد و رنج معنوي هم ما را از وجود روحمان آگاه مي‌سازد. كسي كه زندگي مي‌كند، غم مي‌كشد و كسي كه غم تدارد در واقع زندگي نمي‌كند. درد اميدواري بهترين چيز زندگي است يا بهترين تسلي است.

   كساني كه در تنگناهاي وحشتناك زجر و نياز و ترس و درماندگي زندگي مي‌كنند، همواره از درد و مرگ آگاهي دارند و نااميدي را به اميد تبديل مي‌كنند. به نظر مي‌رسد كه درد و رنج را دوست دارند و تسليم نمي‌شوند، گويي درد و رنج در آنها نور اميدي بوجود مي‌آورد. "هركس تو را دوست دارد، تو را به گريه وادار مي‌كند"

   پس چشمان خود را بر ابوالهول ترسناك مبند. بلكه آن را در مقابل خود قرار ده تا تو را با دندانهايش خرد كند و ببلعد. در اينجا مي‌بيني كه پس از خرد شدن و بلعيده شدن چه لذتي خواهي برد و چه درد لذتبخشي به شما دست خواهد داد. بايد زندگي كرد، بايد در جهان بودن را ادامه داد.

   عشق زاييدۀ هستي و زايندۀ هوشياري است. عشق تسلاي تنهايي انسان است. عشق پادزهر مرگ است، زيرا خواهر مرگ است. در ميان انواع عشق، عشق جنسي نمونه عشق زاينده است. ما در عشق و با عشق بقاي خود را مي‌جوييم و فقط به شرطي مي‌توانيم در زمين بقا داشته باشيم كه رنج بكشيم و بميريم،‌ يعني حياتمان را با توليد مثل، به ديگران تفويض كنيم، زيرا هر توليدمثلي عبارت است از دست شستن از همه يا قسمتي از وجود پيشين و وجود خود را منقسم كردن و به نوعي رسيدن به مرگي ناقص. لذت والاي توليدمثل شايد چيزي جز چشيدن پيشاپيش مزه مرگ و جابه‌جا شدن ريشه حيات ما نباشد. لذت عشق جنسي، احساس رستاخيز است،‌ يعني تجديد حيات ما در ديگري.

   عشق خودخواهي متقابل است. عاشق و معشوق هر دو در صدد تمليك يكديگرند و هر دو در آن واحد هم فرمان مي‌برند و هم فرمان مي‌رانند، اما بايد دانست آنچه عاشقان از خود بر زمين به يادگار مي‌گذارند، جسم رنجور و رنج و مرگ است. عشق در عين حال برادر، پسر و پدر مرگ است، همانطور كه مرگ، خواهر و مادر و دختر اوست. و بدينسان در عمق عشق، نوميدي ابدي نهفته است و از چسمه اين نوميدي است كه اميدواري و تسلي مي‌جوشد و از اين عشق و عشق باختن است كه عشق روحاني و غمناك پديد مي‌آيد. عشق روحاني زاييدۀ غم و مرگ است. عشق روحاني همان شفقت است و آن كه بيشتر شفقت مي‌ورزد،‌ عاشق‌تر است. هرچه تقدير و قوانين جهان، ميان اين گونه عاشقان بيشتر مانع ايجاد كند، بيتابي آنان براي رسيدن به همديگر بيشتر مي‌شود. اين شفقت مشترك كه بدبختي و خوشبختي مشتركشان است، به عشقشان آب و دانه مي‌دهد به گونه‌اي كه از شاديشان رنج مي‌برند و از رنجشان شاد مي‌شوند.

قدر دردها را بدانيم...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 23:6  توسط گارسون  |